تبليغاتX
هفت رنگ

هفت رنگ

آموختم که گاهی اوقات همه ی آن چیزی که انسان نیاز دارد، دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است ...

!!!!!!!


آغوشـــــــت غـــــــاری است

که وســــــــوسه میکند

همــه را برای پیــــــــامبر شدن !!!

[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 13:43 ] [ 7رنگ ] [ ]

کنفرانسسسس

 

۲شنبه برا اولین بار تو طول تحصیلم کنفرانس دارم... همیشه می پیچوندم اما این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست.. مجبورمممممممممممم

اصلا استررررررررررررررررررررس ندارم....

 

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 20:50 ] [ 7رنگ ] [ ]

عنوان نداره!!!!!!

 

امروز یه پلیسِ . . . جریمم کرد...

کارشون شده چاپیدن مردم ، مسیری رو که همیشه میرفتیم و میومدیم و پارک می کردیم یهو کردنش یه طرفه و پارک ممنوع..

حالا هیچ وقتم نبودا از شانسِ . . . من باید امروز باشه

۵۰نفرو جریمه کرد....

به پلیسه گفتم این همه آدم که میخوان برن دکتر کجا باید پارک کنن اول یه فکری برا جای پارک کنید بعد مردمو جریمه کنید همه کارتون شده مسخره بازی هیچیتون رو حساب کتاب نیست، بدبخت هیچی بهم نگفت فقط خندید ....

اَه این دکتره ام معلوم نیست چه زهرماری به ما داده که از وقتی خوردم انقد حالم بده . . .

 

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 11:19 ] [ 7رنگ ] [ ]

ارثیه ی فامیلی....

هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که ما کلا فامیلی شانس نداریم.

نمیدونم چرا همیشه هرچی داماد گداگودوله گیر ما می افته ولی پسرامون برا زناشون همه کار می کنن

20ام رفتیم عروسی دختر عمم داماد حتی به خودش زحمت نداده بود ماشین عروسو بشوره حالا بماند که همین عروسی ام به زور گرفته بود و ................

21ام رفتیم عروسی پسر عمم. وحشتناک خرج کرده بود، به معنای واقعی ترکونده بود.

جالب اینجاست که همه ی پسرای فامیل خرج عروسیشونو خودشون میدن و پدرا از همون اول خودشونو کنار میکشن (البته به جز بابای من)

ماام که کلا از به ارث بردن بدی های فامیل تو هیچ زمینه ای معاف نیستیم.................

[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 15:21 ] [ 7رنگ ] [ ]

روزگـار لَعنتــی ...

 

روزگـار لَعنتــی ...

 

هـــَـــــــــر سـازی کِـه زدی رَقصیـدمـ.

 

بـی اِنصـاف یکبــار هَـم تـو بِـه سـاز مَـن بـِــرقــص ؛

 

ببیــــــــن ...

 

دِلــمـ چـِـه " شـــــــــــوری " میـزَنـد ...?!



[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 21:16 ] [ 7رنگ ] [ ]

ویروسم ویروسای قدیم...

خدایا دست درد نکنه یعنی منِ بدبخت از ویروسم شانس نیاوردم...

آخه این چه ویروسیه...

سرِ10 دقیقه کامپیوتر خاموش می شه بعضی وقتاام حال میده یکم بیشتر روشن میمونه بعضی وقتاام تا به خودت میای میبینی خاموشه...

تازه فرمودن اگه ویندوزم عوض کنید فایده نداره

بدبختیه ها................................

[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 19:10 ] [ 7رنگ ] [ ]

تو به من خنديدي و نمي دانستي

 

شعر اول رو حمید مصدق گفته که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 

و از اونا جالب ترجوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده:

 

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 18:18 ] [ 7رنگ ] [ ]

کادو....


دیدید مهمون میاد خونه آدم..

حالا دیدید که بعضی وقتا کادو میارن...

بابا کادو نیارید من هیچی از مهمونی نمیفهمم همش فکرم پیش کادوئه وهی آرزو میکنم زودتر برید...

بعد رفتنشونم هنوز در خونه بسته نشده شیرجه میزنم رو کادو ببینم چیه...

خیلی حس خوبیههههههههههههههههههههههههه



[ چهارشنبه 30 فروردین1391 ] [ 10:25 ] [ 7رنگ ] [ ]

هذیان.....

 

هذیـ‗__‗ـان میگوید لبـ‗__‗ـانت

 

چیـ‗__‗ـز ی شبیه "دوستـ‗__‗ـت دارم"

 

بر خـ__ـلاف چشمانـ‗__‗ـت...


[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 23:18 ] [ 7رنگ ] [ ]

خودکار...

امروز خودکاري که براي اولين بار شروع به نوشتن با آن کردم ، تمام شد .

 

ولي حرف هايم نه!

 

چه طولاني است قصه ي تلخ گفتن از روزگار...!

 

روزگاري که تلخي ها را کش مي دهد

 

و خوشي ها را به تبسمي تلخ ختم مي کند.

 

و من ، بي رحمانه قلم عوض مي کنم

 

و ادامه مي دهم لذت و ذلت نوشتن را ...!

 

شرمنده ام... بي وفايي رسم روزگار است .

 

تو که تمام شوي ، ديگري جايت را مي گيرد...!


[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 12:55 ] [ 7رنگ ] [ ]